تبليغاتX
کندووو
وقتی می رفتی ، دستی تکان دادم . برای خدا حافظی خیلی دیر بود
 

سی و پنج سالم تموم شد ...

امروز ... تولدمه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 2:4  توسط رضا عرفانی | 
 

چه تلخ محاكمه میشوند پاییز و زمستان

 كه براى جان دادن به درخت جان میدهند و

چه ناعادلانه كمی آن طرفتر همه چیز به اسم بهارتمام میشود!

جاودان باد سايه دوستانيكه شادی راعلتند، نه شریک؛

و غم راشریکند، نه دلیل...

سال نو مبارک

                                                           رضا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8:44  توسط رضا عرفانی | 
 

در سرزمینی که تفکر و ثروت ارثیست !

توزیع کاندوم، بیش از توزیع نان و اندیشه

در مبارزه با فقر و جهل موثر است ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 13:20  توسط رضا عرفانی | 

 

روزی انسان از پروردگار پرسید:


خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است 

پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟

پروردگارخندید و گفت

شاید من نوشته باشم هرآنچه آرزو کرد

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 0:1  توسط رضا عرفانی | 
 

دوباره این تاریخ رسید

ده دی ماه ... دهه ده پنجاه و هفت 

تاریخ رفتن یک مرد ...

هفده سال بعد تاریخ رفتن یه مرد دیگه هم شد ...

سلام بابا مرتضی ... سلام بابا عباس ... سلام

دلمون براتون تنگ شده ، خیلی تنگ شده، انقد که واژه دلتنگی کمه واسه دلتنگیمون !

بابا مرتضی ... امانتت پیش منه ، اول به خدا و بعد بسپارش به من

قول میدم امانتدار خوبی باشم

بابا عباس ... کمکم کن که باشم ... باشه ؟

بابا ... زیاد طولش نمیدم ... زودتر از اونی که فک کنی میام پیشت ...

خدا کنه بذارن بیام پیشت ! وگرنه فقط از جایی که تو رفتی منم میرم . اونجایی که رفتی نه !

انقد نبودی که بودنت و هیچوقت نفهمیدم

میدونی ؟! بابا واسه من مثه، یه قطره کویر تو دریاست !

انقد غریبه ام با این واژه که فک کنم باید بهت بگم ... شما !

شما احیانأ بابای منید ؟! همونی که همه دارن و نمی فهمن که دارن ؟! ... آره ؟!

شما منو میشناسید احیانأ ؟! فک کنم بشناسید !

چون من شما رو ندیدم ... شما منو دیدی

ینی تو پدریتو کردی ... ولی من پسریمو نه !! فک نکنم منصفانه باشه !

اسممو گذاشتی رضا که همیشه رضا باشم ...

هستم ... انقد که ندیده دوستت دارم و تنها آرزوم اینه که بشینم و کمی با هم حرف بزنیم

ینی تو حرف بزنی من گوش کنم ... مهم نیست چی میگی

می خوام فقط صداتو بشنوم ... می خوام بدونم چه شکلی بابا ...

اونایی که پدر دارن نمی فهمن ینی چی که آرزوی یه پسر شنیدن صدای باباشه ...

کاش یه صدای ضبط شده ازت بود ...

بازم خدارو شکر که عکست بود که صورت ماهتو تو دلم ، تو مغزم ، تو چشمام بسازمو

 بهش بگم بابا

آره این عکس بابامه ... بدونه اینکه مفهوم بابا رو فهمیده باشم ...

 

 واسه بابا مرتضی و بابا عباس یه فاتحه بخونید ...

                                                                                               پسر 

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 10:10  توسط رضا عرفانی | 
 

کمی زود بود، ولی ...

دعایت گرفت مادر بزرگ !

پیر شدم ... !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 11:41  توسط رضا عرفانی | 
 

سلام رفیق ...

سلام مهربون ، سلام بامرام ، سلام ...

دلم واسه یه لحظه با تو بودن تنگ شده. واسه خنده هات، واسه نگاهت ...

واسه اون تن صدای مردونت که وقتی بهت زنگ می زدم می گفتی سلام کندوو

واسه سلام رفیق گفتنت ، واسه اون دل دریاییت، واسه اون صورت معصومت

واسه شب زنده داریامون با هم ، واسه خندیدنامون با هم

واسه قرارهای کافه مون ، واسه فیلم دیدن با هم

واسه شعر خوندنم برات که همیشه ازشون لذت می بردی و کلی بهم حال میدادی

مهدی ... سلام

دلم به اندازۀ همۀ دنیا برات تنگ شده

جای خالی بودنت با هیچی پر نمی شه مهدی، با هیچی !

آروم بخواب رفیق ، آروم بخواب عزیز ...

دوستت دارم تا زنده ام

تا ابد دوست

امروز تولد مهدی ه ، امروز سی سالش تموم میشه میره تو سی و یک ...

خودش بیست و هشت تاشو بیشتر تجربه نکرد !

                                                                              رضا

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 11:57  توسط رضا عرفانی | 
 

این روزها شیرین میزنم ؛ بی آنکه پای فرهادی در میان باشد . . .

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 11:44  توسط رضا عرفانی | 
 

می خواهم فاحشه بشوم...
می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟

"شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 2:21  توسط رضا عرفانی | 

 

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم 

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه  

دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم 

توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم 

آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند 

آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند 

و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم  

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم 

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم 

 ما از آژیر قرمز می ترسیدیم 

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی 

ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام  

ما چیپس نداشتیم که بخوریم  

حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم 

ما ویدیو نداشتیم 

ما ماهواره نداشتیم  

ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است  

ما خیلی قانع بودیم به خدا   

 صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی 

یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش زبان

زنها توي فیلمهای تلويزیون ما، توی خواب هم روسری سرشان می کردند 

حتی توی کتابهای علوم ما زنها هم باحجاب بودند

ما فکر می کردیم بابا مامانهایمان، ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند   

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم، موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم 

جرات نداشتیم شماره بدهیم، مبادا گوشی را بابایمان بردارند 

ما خودمان خودمان را شناختیم 

بدنمان را، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم 

هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل

نسلی که عشق و حالهایشان را توی «شهرنو»ها و کاباره های لاله زار کرده بودند  

و نسلی که دارد با «فارسی وان» و «من و تو» و «ایکس باکس» و «فیس بوک»

بزرگ می شوند  

و جالب كه هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند

ما واقعاً نسل سوخته هستيم، انصافاً ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 22:49  توسط رضا عرفانی | 
 

بهمن نگاهت ، شهر پُرآشوب و دلشورۀ پُرهیاهوی دلم را ویِِـــران کرد!

رشد نیافتگی هماهنگ روشنفکری مغزم ، تو را از من میراند ...

و غریزۀ پُرهیاهوی قلبم ، دلت را طلب می کند ... بی هوس !

در سرآزیری خواستن ، به دوراهی  تو  و  خود ، در حیرانی ایستادن رسیده ام !

سالها گذشت تا بفهمم مسیر را وارونه رفته ام ...

بعداٌ تو را خواهم دید

بعدنی که هرگز نخواهد آمد

دلت برایم تنگ می شود ، فقط تنگ !!

همانند سهم دلم ، آن هنگام که بودم !

حالا می فهمم ...

آب از سرچشمۀ واپسماندگی هامان گِل آلود است !

گِلِ آلوده ...!

                                                                         رضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 16:30  توسط رضا عرفانی | 
 

وقتی ندونی برای کی و چی مینویسی ...

آره ، نامه ها دلتنگ ترت میکنند...!

                                                                           رضا

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 16:58  توسط رضا عرفانی | 
 

گاهی چه اصرار بیهوده ایست ،

اثبات دوست داشتنمان ...

چرا که دوست ترمان دارند وقتی دوستشان نداریم ...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت 0:17  توسط رضا عرفانی | 
 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،

مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی،

طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ...

خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد،

همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،

دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن،

من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ...

حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود،

آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 22:41  توسط رضا عرفانی | 
 

 روزهاست که با چشمان باز می خوابم ،

تصویر آخرین نگاهت را پلک نخواهم زد ...!

                                                                                     رضا

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 23:31  توسط رضا عرفانی |